تبليغاتX
اسهالیات بوسهل مراوی


گیجیِ ابتلا

ابتدای ابتلا

و

هراس

 

هراس تکرار

تکرار ابتلا

هراس سکون

سکون ابتلا

 

چون وحشتی است آنچه بالا می‌رود

و می‌گذرد

از تمام سلول‌های مبتلا

 

مبتلا،

یارای فعل گشتم نیست

و آنچه هست

از هراس

از سقوط

تکرار بلا

 

مبتلا


+ 88/06/04 بوسهل مراوی |

 

از نزدیک‌تر

از دورتر

 

از،

 

فاصله‌تر

راه که می‌افتد، کلمه‌ی تر

از عاشقانه‌تر

 

 

هیچ فاصله‌ای را هیچ‌ گاه هیچ‌ چیز پر نکرده

و فقط زمانی فاصله از بین رفته که نبوده (خطاب به جعفر)

و همیشه بوده جعفر!

 

 

کلمات کلیدی:

خودِکلید- زلیخان- جگرِ زلیخان- زلفِ لیلی- پیرهن گُلی

کلمات غیر کلیدی:

بُز- محمد بن جفعر بن هوشنگ

 

+ 87/12/23 بوسهل مراوی |

 

گفته بود:"آنچه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند." و من تپانچه را می‌گذارم جایی که قوی‌ترم نکند.

زیادی قوی‌تر شده‌ام. وقت آن است که چیزی هم بکشد مرا.

فعل مرگ.

شلیک،

مرگ را روی دیوار می‌چسباند

یا روی پله‌های سکویی که به دقت انتخاب شده باشد

یا کف یک اتاق

و یا هر جای دیگر که دلش خواست

بی‌آنکه قوی‌تر شده باشم

بی‌آنکه قوی‌تر شده باشد مرگ

که مرده‌ام و مرده‌است

مرگ من نیز

+ 87/10/20 بوسهل مراوی |

رُمادی را آرش جواهری نوشته‌است. «خواستم از زیر خروارها خاک و خاکستر به خیل خاطرات خاموش خود نقبی زده باشم، پس دهلیز به دهلیز داستان رمادی را نوشتم  تا اگر لذت خواندن در ورق زدن و پاره پاره خوانی است خواننده بتواند از هر کجا که  بخواهد آن را بخواند.» و گفته‌است:«از هر دهلیز که خواستید به رمادی درآیید.»

دهلیز به دهلیز آن را دوباره تجویز کرده‌ام برای خودم. آن وقت پاییز 83 بود و حالا پاییز 87 است. همان دوستی که نرغال نوشته است از جبر فاصله‌اش به  خواهشم دو جلد خرید و فرستاد. یکی برای من و یکی هم برای نرغال.

توتیا دهلیز بیست و پنجم آن است:

« و عشق رسم کهنی بود که در عهد ایشان برافتاد.»


ادامه مطلب
+ 87/08/07 بوسهل مراوی |

 

دست از طلب ندارم، تا کام من برآید

لپ‌لپ خرم که روزی دلبر از آن درآید

 

چقدر باید خرج کنیم و از کدام کیسه‌، معلوم نیست. امید، گاهی

آدمی را

می‌دهد بر باد

یا نمی‌دهد بر باد

یا می‌رود از یاد

ماییم که می‌دویم از پی زهرمار یا نمی‌دویم از پی زهر مار


پ.ن.- این محسن نامجو موسیقی بلد است. خوب هم بلد است.

 

+ 87/07/15 بوسهل مراوی |

ای‌وای بر من و بر دل امیدوار من جعفر!

بیا آواز بخوانیم. از آن «دل ای دل ای هاهای های‌ی امان» ها.

درمان درد عاشقی، صبر است و من دیوانه‌ام.

من از صدایم خوشم می‌آید. صدای تو را هم می‌شود تحمل کرد .

می‌دانی؟ من تمام آستانه‌هایم پایین آمده جعفر! دیگر ندارم. تحمل. هیچ فعلی از ریشه‌ی حمل را توان نیامدم که  دبستان کردم. حضور محترم خدا سلامت باشد.

من چپِ هشت‌گاه می‌خوانم. تو هم ابوجفا بخوان.


پ.ن. من به همه‌تان هیدرواستاتیک درس می‌دهم. خصوصن فشارش را. باور کنید همان حجم ناچیز آدم را عوض می‌کند. 


+ 87/06/29 بوسهل مراوی |

جعفر!

جعفر!

لطفن خرخره‌ام را ول کن. دارم به فس فس می‌افتم.

خفه‌تر از این هم می‌شود؟

من امیدوارم. حتمن می‌شود. تباهی نام آمده‌ی ماست و ما رفتگان راه‌ایم. هر قدمی که می‌رویم تباه‌تر از آن‌ایم که می‌شویم و هر کلمه‌ای که می‌نویسم اسهال‌تر از منی.

 

نیست به جز بند و بلا

خرخره را ول بنما

جعفر و فرزانه تویی

احمق و دیوانه من‌ام

کشت مرا درد و دوا

خرخره را ول بنما

عالم مسعود تویی

جاهل بیچاره من‌ام

کار گره خورده چرا؟

خرخره را ول بنما

...

پ.ن.- جهان اصلن نمی‌چرخد جعفر!

 

+ 87/06/07 بوسهل مراوی |

 

جعفر!

خواستی بخوان، نخواستی بران.

 

پنهان می‌شوی،

که پنهان

نگاه‌ام می‌شود در چشم

پیدایی‌هایت را خیال می‌کند پنهان

برمی‌گردی‌هایت را و

و بودی‌هایت را

گفته‌ بودی‌هایت

 

رد قدم‌هایت

هنوز پیداست

پیداست و

تکیه‌هایت بر دیوار را

آغوشت سوداست

 

نگاه از پنهان می‌گشایم،

قدم‌هایم راه می‌افتند در

خیابان‌هایی که هی همدیگر را قطع می‌کنند

رد می‌شوند هی، زاویه می‌سازند

هی تنگ می‌شوند و من

مصرف می‌شوم

و هی تمام می‌شوم،‌ می‌افتم

برمی‌خیزم

و هی تکرار می‌شوم

پنهان که می‌شوی

 

+ 87/05/25 بوسهل مراوی |

جعفرجان!

 یدالله رویایی در وبلاگش به عباس معروفی می‌نویسد:

«عباس عزیز ،

 

در نامۀ بلندی که نیما یوشیج به شین پرتو، مؤلفِ منظومه های « ژینوس»  و  «سمندر»  می نویسد، ضمنا می نویسد که :

« یکنفرهائی که اخیرا در تهران دیدم ، با تمام نشانی هم امرؤالقیس بودند هم شکسپیر و هم کسان دیگر. حال آنکه هر کس با هرعیب و حسنی که دارد، خودش هست. خودهائی هم می بینید که هر کدام مکتبی هستند . چنانکه من در تهران دیدم جوانی را که خودش ماتریالیسم دیالکتیک بود. . .»

 

جنگل کلارزمی

۴ شهریور ۱۳۲۵

 

توهم امروز در تهران یکنفرهائی می بینی، که خودش رولان بارت است، يا دریدا ست. هم ابوسعید ابوالخیر است هم رمبو . و می بینی جوانی را که خودش  پسامدرنیسم است .

 

تا وقت دیگر قربانت»

 

تو هم امروز یکنفرهایی می‌بینی که خودش پلیس است. یا مینی‌بوس است. هم امنیت اخلاقی است هم امنیت روانی. خودش گشت است. یا ارشاد است. خطر است. هم مرشد است هم اروتیسم در لفافه. یکنفر‌هایی هم می‌بینی که خودش جنیفر لوپز است، حتی بیشتر. و می‌بینی جوانی را که خودش مجبور است.

 

قربانت، بوسهل.

 

+ 87/05/17 بوسهل مراوی |

 

جعفر!

زان یار دلنوازم شکری نمانده باقی، بیا بریم کوه .

جعفر من یک میم هستم که از الف جدا شده‌ام و تو یک واو هستی که از گاو جدا شده‌ای که نشا‌ن‌دهنده‌ی تفاوت بسیار عظیمی است. احتمال می‌دهم تو این قضیه را هیچ‌گاه نخواهی فهمید. من و تو چگونه او خواهیم شد؟

خواهیم شد؟

 

 

+ 87/05/12 بوسهل مراوی |